مادر
هر چند که زندانی یک تنگ بلوری
ای ماهی دریای دلم تنگ صبوری
عمری به من خسته دلم گوش سپردی
خون دل ویران شدنم را که تو خوردی
یک بار تو هم از غم خود با خبرم کن
با عشق همین حس غریبانه ترم کن
هر چند که نارس شده ام میوه ی کالم
بگذار به ادراک بلند تو ببالم
در گوشه ی این تنگ چه دل خسته ای مادر
یک عمرپریشانی و لب بسته ای مادر
یعنی سر یک سوزن ناچیز نبودم
اندازه ی یک گوش دل انگیز نبودم
هر چند گلایه شده آغاز ببخشید
من را چه به غم داری تو باز ببخشید
تنها خود تو لایق یک قلب صبوری
هر چند که زندانی یک تنگ بلوری
با سلام خدمت شما بازديد كننده عزيز اميدوارم كه لحظات خوشي در اين وبلاگ داشته باشيد.