بنده ناخلف....

 

انسان عجب موجود عجیبست!!!!!

برای هدایتش صد و بیست و چهار هزار پیغمبر کفایت نکرد...

اما برای گمراهیش یک شیطان کافیست.

داستان مناظره جبرئیل و میکائیل

روزی جبرئیل و میکائیل با هم مناظر میکردند

جبرئیل گفت : مرا عجب اید که با این همه بی حرمتی و جفاکاری خلق رب العزه بهشت

از بهر چه افریدند.
میکائیل چون این بشنید گفت : مرا آن عجب میاید که با آن همه فضل و کرم و رحمت

که الله بر بندگان است دوزخ از بهر چه آفرید ؟

از حضرت عزت و جناب جبروت ندا آمد : از گفت شما هر دو آن دوست تر دارم که به من ,

ظن نیکوتری ببرد آن کس که رحمت را بر غضب برتری دهد.

اولین جمله ای که بعد از شنیدن شغل دوستمون میگیم چیه؟

کارمند بانک:میتونی یه وام واسه ما جور کنی؟

مهندس کامپیوتر:من کامپیوترم ویروسی شده میتونی ویندوزمو واسم عوض کنی؟

پزشک عمومی:میتونی برای چارشنبه که بچم نرفته مدرسه یه گواهی بنویسی؟

دندونپزشک:بیا این دندون عقل منو نگاه کن ببین سیاه شده باید بکشمش یا پرش کنم؟

ادامه نوشته

خدا هست

 

 

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس

درباره خدا بود.

استاد پرسید(آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده

باشد؟) کسی پاسخ نداد.

استاد دوباره پرسید:آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس

کرده باشد؟) دوباره کسی پاسخ نداد.

استاد برای سومین بار پرسید): آیا در این کلاس کسی هست که

خدا را دیده باشد؟) برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استادبا

قاطعیت گفت:با این وصف خدا وجود ندارد).

دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا

صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از

همکلاسی هایش پرسید: (آیا در این کلاس کسی هست که صدای

مغز استاد را شنیده باشد؟) همه سکوت کردند.

(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟)

همچنان کسی چیزی نگفت.

(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟)

وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد،

دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد.

تشنه نگاه حسین

  

یاحسین(ع)

 

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی

با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید 

گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا

تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید

گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن

عکس یک خنجرزپشت سر پی مولا کشید

گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم

راه عشق و عاشقی و مستی ونجوا کشید

گفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش

عکس حیدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشید

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن

در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید

گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش

فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید

گفتمش سختی ودرد وآه گشته حاصلم

گریه کردآهی کشید و زینب کبری(س) کشید

گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق

عکس مهدی(عج) راکشید و به چه بس زیبا کشید

گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین(ع)

گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید

محرم در راه است.

 

هیچ دانی حکمت باران در این ایام چیست؟

آب و جارو می کند بهر محرم کوچه را...

حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز در 15 جمله

 

در ۱۵ سالگی آموختم که مادران از همه بهتر میدانند، و گاهی اوقات پدران هم.
در ۲۰ سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.
در ۲۵ سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از
 
داشتن یک شب هشت ساعته، محروم میکند.
در ۳۰ سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
در ۳۵ سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد؛ بلکه چیزی
 
است که خود میسازد.
در ۴۰ سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست
 
داریم انجام دهیم؛ بلکه در این است که کاری را که انجام میدهیم دوست داشته
 
باشیم.
در ۴۵ سالگی یاد گرفتم که ۱۰ درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق
 
می افتد و ۹۰ درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند .
در ۵۰ سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بد ترین
 
دشمن وی است.
در ۵۵ سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با
 
قلب .
در ۶۰ سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی
 
توان عشق ورزید.
در ۶۵ سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه
 
لازم است، آنچه را نیز که میل دارد بخورد.
در ۷۰ سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست؛
 
بلکه خوب بازی کردن با کارت های بد است.
در ۷۵ سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر میکند نارس است، به رشد وکمال خود
 
ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است، دچار آفت میشود.
در ۸۰ سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا
 
است.

در ۸۵ سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست

هرکه من مولای اویم این علی مولای اوست.

 

 

 

گفت پیـغمبر به یــارای سخــن / پیک رب العالمین آمد به من

 

گفت حیدر را خدا این تحـفه داد / بر همه خلق جهان فضلش نهاد

 

گشت داخــل از یقین زوج بتول / در ولایــت با خداونــد و رسول

 

( من کنت مولا فهذا علی مولا )

 

حلول عید ولایت و امامت را که به شکرانه ی تکمیل دین و تتمیم نعمت

همگان

با عرشیان و فرشیان است ، محضر شما و همه ی شیعیان

تبریک و تهنیت عرض می نمایم.

ازدواج آسمانی

نشسته بودم كه دوست آسماني من، جبرئيل، با شاخه‌هاي سنبل و ميخك (قَرَنفُل) نزد من آمد و آنها را به من داد، من آن دو را گرفتم و بوييدم و گفتم: دسته گل به چه مناسبتي است؟ دوستم گفت: مگر خبر نداري ؟ خداوند حوران بهشت را امر فرموده که تمام فردوس را تزيين كنند، به بادهاي بهشتي هم دستور داده تا با بوي انواع عطر بوزند، و حورالعين را به خواندن سوره‌هاي «طه» ، «ياسين» ، «شوري» و... امر فرمود، و به يک ... .

فرشته

جبرئيل هم ذوق زده و يك نفس، با آب و تاب مشغول تعريف بود اما من هنوز جوابم را نگرفته بودم . اين همه بريز و بپاش براي چه؟ مگر عروسيه؟! در اين فكرها بودم كه دوستم گفت: خدا به جارچي بهشت گفته كه جار بزند: اي پريان من! اي بهشتيان جمع شويد كه اينجا جشن عروسي است! فاطمه را عروس علي كردم. علي به دلبرش رسيد، آخر آنها دل داده‌ي هم بودند... . جبرئيل همچنان داشت تعريف مي‌كرد. اما من وقتي اين را شنيدم ناگاه به شوق از جا پريدم و خدا را شكر گفتم. بنازم به تو اي خداي خوب من كه چه خوب در و تخته را به هم جور مي‌كني. خودم را جمع كردم كه ببينم ديگر چه خبر بوده. دوست آسمانيم گفت: خداوند تبارک و تعالي به راحيل، آ ن پري خوش كلام و خوش صدا، امر فرموده که خطبه بخواند.